تبليغاتX
afy10048

afy10048

♥اگه خاكم ، اگه سنگم ، اگه دلتنگم.......با خودم ، با تو و اين فاصله مي جنگم♥

خبر

سلام به همه ي دوستاي گلمون.

ممنون از همتون به خاطر همراهياتون توي اين مدت.

به دليله يك سري مشكلات در باز شدن وبلاگ براي بعضي دوستاي عزيزمون تصميم گرفتيم يه وبلاگه جديد بسازيم تا شايد اين مشكل حل شه و همينطور هم شد از اين پس به   اين ادرس ما آپ مي كنيم.

از دوستايي هم كه ما رو لينك كردند خواهش مي كنيم كه آدرسمون و تغيير بدند.

قربونه همتون.

اينم آدرسه جديده خونمون:        www.afy-ami.blogfa.com

منتظر  حظور سبزتون هستيم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 18:28  توسط افشین و آمنه  | 

خسته دل

با تو گمان مي كردم دردهايم پايان مي يابند....اما گويي دردها پاياني ندارند،در لحظه لحظه ي نفس هاي من،در دانه دانه

ي اشك هايم دردي پنهان است،دردي پنهان كه حتي از گفتنش با تو نيز هراس دارم.

به راستي چه كسي جز خدا سنگيني اين دردها را به دوش مي كشد؟؟

اشكهايم جاري ست،گونه هايم خيس.

به ياد روز هاي با تو بودنم،به ياد خاطرات شيرينمان اشك مي ريزم.

براي عشق پاكمان،براي روزهاي بي تو بودن،براي تنهايي هايم اشك مي ريزم.

اين بغض ها،اين اشك ها تنها اميد من به اين زندگيست.تنها مرحم براي قلب عاشق و تنهايم است.

قلب عاشقي كه هر لحظه تو را از  خدايش تمنا مي كند،و تمنايش مثل هميشه بي پاسخ...

گويي گردا گردش را حصاري آهني از فاصله ها فرا گرفته است...اسيرم.اسير اين فاصله ها

*خسته ام.خسته از اين فاصله ها*

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:54  توسط افشین و آمنه  | 

دله آميت بي قراره افي...

خيلي دلتنگتم.......باور كن

از 12 مهر دارم حسرت ديدن اون چشاي عاشقو مي كشم...كي مي خواد اين انتظار تموم شه؟؟؟

از خدا  فقط صبر مي خوام.صبر..صبر...صبر...

واسه منو افشينم دعا كنيد...دعا كنيد زودتر مشكلاتمون حل شه...اين دوریا تموم شه


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:25  توسط افشین و آمنه  | 

شعر از شاعر بزرگ مرحومه نجمه زارع

.تقديم به تنها بهانه ي زندگيم افشين

..و ای بهانه‌ی شیرین‌تر از شکرقندم

به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمی‌بندم

به دین این‌همه پیغمبر احتیاجی نیست
همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه‌ای که می‌گذرد
گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گام‌های زمین
نمی‌برند و به مقصد نمی‌رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر
ولی نه! هیچ‌کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه‌ی این شعرِ خوب باور کن
که در سرودن این شعرها هنرمندم

عشقه هميشه موندگارت آمنه


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 20:23  توسط افشین و آمنه  | 


انگار كه يه حادثه بود،يه اتفاق....سال ها چشم به جاده هاي بي انتها   دوخته بودم تا بالاخره مسافر منم از اين جاده رسيد

هر دو تامون چه لحظه هاي سخت و چه تنهايي هايي رو تحمل كرده بوديم،تا اون روز آشنايي چه شكست هايي خورده بوديم،هر كي از راه اومده بود با يه تبر قامتمون رو در هم شكسته بود. توي اين دنياي بي  رحم،بين اين همه آدم، توي اين همه شهر،فقط خودشه كه ميدونه چرا ما دو تا رو براي هم انتخاب كرد

اون لحظه ي ديدار.... افشين يادته؟؟؟

چشامون آدماي دور و برمون رو نمي ديد،انگار توي اون شهر شلوغ فقط من و تو بوديم ، تو من و منم تو رو مي ديدم...خدا ميدونه تو دل جفتمون چه غوغايي بود، انگار كه با عشق تو يه راه پيدا كرده بودم كه برم تا اوج،تا خدا...

خدا رو توي اون چشاي نازت ديدم افشين ،باورت مي شه؟؟!!

مي خوام با هم اين راه و بريم تا تهش،مي خوام با عشق فاصله ها و تنهايي ها رو بشكنيم،

.راهمون سخته،يه سفر طولاني رو مي خواييم با هم آغاز  كنيم ،تو جاده هاش دست انداز زياد داره سختي زياد داره،اما خدا و فرشته هاي نگهبانش ما دو تارو دوست دارن،هميشه جلوتر از ما مي رن و تموم خطر ها رو جلوي را همون بر مي دارن و راهو برامون هموار مي كنند

باور كن كه هميشه خدا هست

 

/*]]-->
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:36  توسط افشین و آمنه  | 

حس عاشقی

حس عاشق همینه، منو تو هوای پرواز
نگو رو زمین بمونیم، جای ما میونه ابراست
حس عاشقی همینه، یه قلم، ترانه، احساس
وقتی از تو مینویسم میشم همرنگ گل یاس

حس عاشقی همینه، لحظه ی به هم رسیدن
گم شدن تو شهر چشمات، هیچکی جز تورو ندیدن
حس عاشقی همینه، منو تو، نیمکت چوبی
کاش میشد تا لحظه جون داشت تو با من اونجا میموندی

حس عاشقی همینه، مثل رویا، مثل خوابه
مثل احساس یه ماهی وقت گم شدن تو آبه
حسه عاشقی همینه، یعنی تو دیوونه باشی
تو هوای شب ابری نم نم ترانه باشی

حسه عاشقی همینه، توی قلب عاشق ما
همین حسی که میشینه رو تن دقایق ما
حسه عاشقی همینه، همین حسی که ما داریم
تو تموم طول قصه همو تنها نمیذاریم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:18  توسط افشین و آمنه  | 

الهی

الهی گاهی بانگاهی بده ندایی   خوددانی که ندارم جزتو پناهی

بین من و خود میانداز جدایی      خود نجاتم ده از این تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:8  توسط افشین و آمنه  | 

 

  مانند سايه ناپايداريم و مانند خاک بي مقدار از کجا بدانيم که تا فردا زنده خواهيم ماند ؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:48  توسط افشین و آمنه  | 

زندگی

چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:43  توسط افشین و آمنه  | 

تنها دلخوشیم اینه که دل با تورفیقه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:51  توسط افشین و آمنه 

جالبه

شبی مست مست می گزشتم بر در ویرانه ای

ازسیاهی چشم مستم خیره شد بر در خانه ای

نرم ونرمک پیش رفتم تا پیش پنجره

لحظه ی دیوانه ای پیرمردی پیرو فلج افتاده در گوشه ای

مادری مات وپریشان همچو پروانه ای

پسرک ازسوز سرما می زند دندان به لب

دخترک مشغول عیش با بیگانه ای

پس سوگند خوردم دیگر مست نروم سوی هر خانه ای

تا ببینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای

 

 

خوا دانه ................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:31  توسط افشین و آمنه  | 

قسم

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

قسم خوردم جز و عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:8  توسط افشین و آمنه  | 

غم


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:54  توسط افشین و آمنه  | 

حقیقت

دربی کرانه های زنذگی دوچیزافسونم می کند:

۱.آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیست

۲.خدایی که نمی بینم و می دانم که هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:46  توسط افشین و آمنه 

دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم

از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو انها را محو کر ده ای

از شروعی مینویسم که پایانی برای ان نیست

از ان همه دل بستگی ها دیوانگی ها ......

باور کن ای مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود

من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند

وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:3  توسط افشین و آمنه  |