به دليله يك سري مشكلات در باز شدن وبلاگ براي بعضي دوستاي عزيزمون تصميم گرفتيم يه وبلاگه جديد بسازيم تا شايد اين مشكل حل شه و همينطور هم شد از اين پس به اين ادرس ما آپ مي كنيم.
از دوستايي هم كه ما رو لينك كردند خواهش مي كنيم كه آدرسمون و تغيير بدند.
قربونه همتون.
اينم آدرسه جديده خونمون: www.afy-ami.blogfa.com
منتظر حظور سبزتون هستيم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 18:28  توسط افشین و آمنه
|
به دین اینهمه پیغمبر احتیاجی نیست همین بس است که اینک تویی خداوندم
همین بس است که هر لحظهای که میگذرد گسستنی نشود با دل تو پیوندم
مرا کمک کن از این پس که گامهای زمین نمیبرند و به مقصد نمیرسانندم
همیشه شعر سرودم برای مردم شهر ولی نه! هیچکدامش نشد خوشایندم
تویی بهانهی این شعرِ خوب باور کن که در سرودن این شعرها هنرمندم
عشقه هميشه موندگارت آمنه
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 20:23  توسط افشین و آمنه
|
انگار كه يه حادثه بود،يه اتفاق....سال ها چشم
به جاده هاي بي انتهادوخته بودم تا
بالاخره مسافر منم از اين جاده رسيد
هر دو تامون چه لحظه هاي سخت و چه تنهايي هايي
رو تحمل كرده بوديم،تا اون روز آشنايي چه شكست هايي خورده بوديم،هر كي از راه
اومده بود با يه تبر قامتمون رو در هم شكسته بود. توي اين دنياي بيرحم،بين اين همه آدم، توي اين همه شهر،فقط
خودشه كه ميدونه چرا ما دو تا رو براي هم انتخاب كرد
اون لحظه ي ديدار.... افشين يادته؟؟؟
چشامون آدماي دور و برمون رو نمي ديد،انگار توي اون
شهر شلوغ فقط من و تو بوديم ، تو من و منم تو رو مي ديدم...خدا ميدونه تو دل
جفتمون چه غوغايي بود، انگار كه با عشق تو يه راه پيدا كرده بودم كه برم تا اوج،تا
خدا...
مي خوام با هم اين راه و بريم تا تهش،مي خوام با
عشق فاصله ها و تنهايي ها رو بشكنيم،
.راهمون سخته،يه سفر
طولاني رو مي خواييم با هم آغازكنيم ،تو
جاده هاش دست انداز زياد داره سختي زياد داره،اما خدا و فرشته هاي نگهبانش ما دو
تارو دوست دارن،هميشه جلوتر از ما مي رن و تموم خطر ها رو جلوي را همون بر مي دارن
و راهو برامون هموار مي كنند
باور كن كه هميشه خدا هست
/*]]-->
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:36  توسط افشین و آمنه
|
حس عاشق همینه، منو تو هوای پرواز نگو رو زمین بمونیم، جای ما میونه ابراست حس عاشقی همینه، یه قلم، ترانه، احساس وقتی از تو مینویسم میشم همرنگ گل یاس
حس عاشقی همینه، لحظه ی به هم رسیدن گم شدن تو شهر چشمات، هیچکی جز تورو ندیدن حس عاشقی همینه، منو تو، نیمکت چوبی کاش میشد تا لحظه جون داشت تو با من اونجا میموندی
حس عاشقی همینه، مثل رویا، مثل خوابه مثل احساس یه ماهی وقت گم شدن تو آبه حسه عاشقی همینه، یعنی تو دیوونه باشی تو هوای شب ابری نم نم ترانه باشی
حسه عاشقی همینه، توی قلب عاشق ما همین حسی که میشینه رو تن دقایق ما حسه عاشقی همینه، همین حسی که ما داریم تو تموم طول قصه همو تنها نمیذاریم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:18  توسط افشین و آمنه
|
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:46  توسط افشین و آمنه
دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم
از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو انها را محو کر ده ای
از شروعی مینویسم که پایانی برای ان نیست
از ان همه دل بستگی ها دیوانگی ها ......
باور کن ای مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود
من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند
وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:3  توسط افشین و آمنه
|
وبلاگمون رو به نام خودش و به ياده خودش شروع مي كنيم،اينجا كلبه ي تنهايي دو تا عاشقه(افشين و آمنه)يه جاي امن واسه زدن حرفامون،مثل اون بيرون نيست كه حرفامون و احساساتمون رو نتونيم بزنيم و از همه پنهونش كنيم،اينجا هر دو تامون مي خواييم عشقمون رو داد بزنيم،از روزاي خوبمون،از حرفاي دلمون واسه هم بگيم،اميدواريم شما دوستاي عزيز با نظراتتون ما رو تو اين راه تنها نذاريد.وبرای من و آمنه م آرزوی خوشبختی کنید.